ماه پيشونی

سکوت سرشار از ناگفته هاست

با این که نای تکون خوردن ندارم اما سرشار از زندگی ام ! بیشتر از همیشه تلاش می کنم ، با یه چشم بهم زدن هم می بینم تموم شد : امروزم رفت ... توی زندگی و نبض پرتپشش مثه یه گردباد شدم و چقدر خوبه حس آزاد بودن . شاید در طول روز این حس رو خیلی کم و کوتاه حس کنم اما همون هم برام شیرینه ... تا یه مدتی هم نگهم می داره مثه وقتی آدامسو می اندازی تو دهنت و می جوی ... من که آدامس رو بیشتر واسه ی اون طعمه شیرینه اولش دوست دارم و بعد که تلخ و سفت می شه می جومش فقط برای این که آدامسه !!! درست مثه زندگی ... حسه خوبیه وقتی فکر می کنم که یه ملکه ای هستم با امپراطوری بزرگی که انتهائی نیست ! می تونم ساعت ها بی اون که منتظر باشم ، بی اون که دل تنگ باشم ، بی اون که هوائی به سرم باشه یکسره کار کنم ، گهگاه با تمومه لذتی که ممکنه یه چائی داغ نصیبم کنه شارژ شم ، بعد جلوی نقشه ی روی دیوار بایستم و فکر کنم ...آب های دنیا رو که جمع کنن من از اونا آرامشم بیشتره ، لابلای تار و پوده من آتشفشان زیاده خفته ، آتشفشان هائی همه مجنون و در پی اشاره ای برای نعره ... و من با نوکه انگشته اشاره ام خیلی خیلی راحت بروی نقشه دست می کشم ... با صدای آرومی شبیه : ش ش ش ... و به همه ی این دنیای بزرگی که اندازه ی یه نقشه ی روی دیوار کوچیکه ، حکمرانی کنم ! هااا بعله دوس دارم تمومه این دنیا رو آب ببره ، دوست دارم یک جزیره سهمه من باشه وبس ! یک جزیره به من بدن خالی از سکنه ... با یک خونه ی کوچک ، یه ساحله شنی ، یک دفتر و خودکار و اندازه ی عمری تنهائی : خاطره ... می گذارم آدم ها دور باشند و اندازه ی خاطره ی دلنشینی نزدیک ! روزی که قیده این جا رو زدم از عنوانه نوشتم ترس برم می داشت ! دوست داشتم همه ی آدم های زیادی که توی این نقشه پخشن امداد شن که بهم بگن که تنهام نمی ذارن، دوست داشتم یه نفر بی اون که ازم سوالی کنه از تمومه دیکشنری های دنیا لغته تنهائی رو حذف کنه ... دوست داشتم بمیرم و این جمله این طور توی خونم رسوب نکنه ! ولی کرد ... آدم از تنهائی شدید چیز یاد می گیره ، آدم از تنهائی هزاران بار آبستن می شه ، آدم از تنهائی بزرگ می شه ، آدم توی تنهائی پیله ها رو نفرین می کنه ... آدم از تنهائی به لحظه های خاصی می رسه . لحظاتی که همه ی فلش ها به سمته جاهائیه که برای تو نیست ... آدم ها هر کدوم به دنباله فلشی ، آدم ها توی خونه هاشون ، آدم ها توی خیالشون ، آدم ها توی آغوشه آدم ها ... تو می ایستی ، یک جائی مابین آسمون و زمین و آرزو می کنی که زمینی باشی ، ریشه هات توی زمین فشار می دهندت ، یک ندائی هر شب بی اختیار دیوونه ات می کنه : بیاااا ... و هر روز فلش ها برای تو بی معنی تر می شوند . برای تو یه فلش می مونه به سمت خودت ... و از خودت خدا می شی !!!
+ ماه پیشونی ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

صد سال تنهائی

تا اطلاع ثانوی تعطیل ! ... ماه پیشونی مُرد ... به همین سادگی !

+ ماه پیشونی ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

!!!تولد يک قهرمان

با شدت و وحشی بازیه هرچه تمام تکه هندونه ای که جلوم بود رو ظرف سه سوت خوردم و با خودم فکر کردم هیچ چیز مثله خنکای آب هندونه ای که تو یقه ات رفته و عین عنکبوت چسبناکت کرده تو یه روز پائیزی لذت بخش نیست ! ...

اصلاً شاید من این جوریم که وقتی احساساتم سرخورده می شه دنبال لذت های کوچیکی می گردم که ساعت به ساعت باشه ! ... از خوندن دفترچه ی نوشته های بچگیام ! ... یا که جفت پا پریدن رو جوشی که تازه در اومده ! ... مهم نیست ... مهم نیست که آگاتا دیگه نمی تونه برام اون قدرا جذاب باشه ! ... اما می تونم تصور کنم وقتی جای قاتل به مهره های داستانش نگاه می کرده و شاید هندونه می خورده ! و شاید توی یقه اش می چکیده چه لذت بزرگی نصیبش می شده ! ...

قرار نیست همه ی آدم ها لذت هائی که آدم های دیگه می گن رو  تجربه کنن اما می تونن تصور کنن که چه لذتی داره لذت دیگرون ! ...

لذت من این پائیز است ! ... که انگار فصل اسراره ... انگار که لحظات آبستن حرف هائیست که باید پائیز باشی تا بدانی ... باید خش خش کنی ... توی پیاده روها زیر پاها خرد شوی ... باید اندوه بزرگی داشته باشی ... باید بوی نا بدهی ... گوش کن ... گوش .. . کن ...

من مایوسم ! ... و بطرز مسخره ای منتظر ! ... منتظر یک اتفاق ساده ! ... مثلاً این که یه روسری بخرم ... یا که با کسی بحثم بشه و بخودم ثابت کنم می تونم خیلی بدجنس باشم ! یا که مثله خیلی ها توی خیابون تف کنم ... احساس می کنم شدم مثله داستان های داستا یوسکی ! ... که همیشه لجمو درآورده ! که قهرمان داستانش قهرمان نیست ... یک آدم مزخرفه ! ... و شاید بهمین دلیله که همیشه سعی می کنیم مثله نقش اول ها قهرمان باشیم و لبخند ژکوندهای مسخره بزنیم ... غافل از این که نقش اول ها می توانند خیلی بد و بدجنس و نخاله و آب زیرکاه و پست و البته ... احمق باشن ... نه ؟

راستی از همتون ممنون بابت تبریک تولدتون ... مخصوصاً تمساح و مهتابی ... ممنون ... ممنون ... گاهی اوقات نقش اول های بی تربیت تصمیم می گیرن خوب باشن و درست مثله الان می گن : هیچ وقت فراموش نمی کنم ...

 

+ ماه پیشونی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

يادداشت های يک روح ديوانه

من یه روحم ! یه دونه از همونا که توی کارتوناس عینه کاسپر ... همونا که وقتی درموردشون می خوندم دلم هری می ریخت پائین که نکنه اگه الان سرمو برگردونم یکی شون پشت سرم با موهای هاشولی پاشولی داره لبخنده مضحک می زنه ! ... اما حالا بعده سال ها درست از وقتی فهمیدم اون روح هائی که دست ازشون رد می شه و بی رنگ متمایل به سفید غلیظ ماتن و وقتی دستتو ببری جلو ازشون رد می شه و در مقابل تعجب تو قاه قاه می خندن سراغ من یکی نمی آن ... اونم بعد از این که فهمیدم پشته سرم هیچی نیست ! ...

 

                                                      

 

منم شدم یه دونه از همون روح ها ... نمی دونم چی شد که روح شدم اما  این یه تمرین جانانه است که خودم تنهائی و با کمک خودم ترتیبش دادم ... می ذارم همه ی عالم و آدم بیان ازم رد شن ... مهم نیست که با چه شدتی و بد و خوبش ... هر کس و هر چیزی از من رد می شه ! ... اما هیچی در من نمی مونه آخه هرچی باشه من یه روحم ... یه روح با یه لبخند مضحک که درست پشت سرت ایستاده تا وقتی داری اینا رو می خونی یه لحظه شک کنی نکنه من پشت سرتم و وقتی تو برگردی با موهای هاشولیه من مواجه بشی ! ....

روح ها براشون مهم نیست که اینی که جلوشون وایساده داره چه جوری نگاه می کنه و چی می گه و چی کار می کنه ! آخه هرچی بگه رد می شه ... فقط یه آنه ... مثله همون لحظه ای که پنادر می زنی و اونی که آمپول می زنه می گه : یه کم مونده ... یه کم ... روح ها براشون مهم نیست آخر این هفته باید یه مبلغی پول به فلان جا واریز کنن که آبروشون نره ! روح ها براشون مهم نیست که معنی واقعی عشق چیه ... عشق می تونه هر چیزی باشه ... هر چیزی ... از احساس مسخره ای که وقتی پوسته ی تخمه رو با شدت تف می کنی ... تا وقتی که درد دل تنگی یه نفر می کشدت ... اینا می تونن عشق باشن اما نمی تونن زیاد تو روح دوام بیارن ... یهوکی ... فرتی ... رد می شن ! ... اصلاً وقتی روح باشی خودتم هی از خودت رد می شی ... نمی تونی خودت باشی ... اون وقت بدرک که عشق تحصیلات فوق عالیه کشتت ... بدرک که مردم دارن روند تکاملی خودشون رو از میمون به آدم حالا به سمت خر پیش می برن ... آخه خرها هم آدمن ... خرها هم دل دارن ! دلشون می خواد عوض خرکاری شبانه روزی یه کمی از تورم کم شه ! یه نفر پیدا شه که به شعاراش عمل کنه ! ... یه نفر که نمادش ریش و دکمه ی محکم بسته و الفاظ عربی و ... نباشه ... یه کمی گوشت ارزون شه ، یه کمی امنیت برقرار شه ... یه روز که یکی از قبض ها اومد بتونه اون دعاهای توی کتابای روان شناسی رو به لب بیاره که ای خدا قربونت برم که دخلم این قد به خرجم زیاده ...

تو ذوق خودش نزنه که این قرتی بازیا ماله خارجیاس ! ... ما رو چه به فلان و بیصار ؟ ... بوی دفترچه های گندیده ی اقساط رو نشنوه ... واسه خودش آدم باشه ... باور کنه آدمه ! آزاده و می تونه انتخاب کنه ...

چی می گفتم ؟ ... ها ... بدرک ! ... بدرک ... یه بار یه جا خوندم یا شنیدم  عزیزم همه جا معجزه می کنه !!! اما من فکر می کنم این بدرک جادو می کنه ... تو هر چی غصه داری یه جمله کن اولش بذار بدرک که ... اون وقت شکرمرگ شو که زبانت فارسیه و می تونی هم چین کلمه ای پیدا کنی که آتیشتو یه کمی سرد کنه ...

من که از آدم بودن خودم استعفا می دم ... طاقت ندارم خر بودنمو ببینم ! ترجیح می دم همون روحه باشم ... یه روح هیچی نمی خواد ... همون موقعی که داشت روح می شد هرچی دلش می خواست تو یه صندوق بزرگ قهوه ای که روش دونه های درشته مرواریده ( مرواریدای تقلبی وگرنه کسی از این پولا نداره ) گذاشت و درشو بست و کرد زیر خاک ... حالا نفرین بر کسی که بخواد اونا رو از زیر خاک بکشه بیرون ...

 

 

 

برای ساختن چرخ ، محورها را به هم وصل می کنیم

ولی این فضای تهی میان چرخ است

که باعث چرخش آن می شود

از گل کوزه ای می سازیم ،

این خالی درون کوزه است

که آب را در خود جای می دهد

از چوب خانه ای بنا می کنیم ،

این فضای خالی درون خانه است

که برای زندگی سودمند است

 

مشغول هستی ایم

درحالی که این نیستی به کار می آید

 

 

 

 

+ ماه پیشونی ; ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

اين روزها

این روزها ... انگار که زمین و زمان و آدم ها و در و دیوار و حرف ها و آمد ها و رفتن ها و بودن ها و نبودن ها همه آیه هائی شدند که به سرم بکوبند که سیاه بختی بیش نیستم ! ... و من با آخرین ذره های طاقتم مقاومت می کنم ... مقاومت می کنم تا ته مانده ی نور ضعیفی که ته دلم رو به خاموشی است برای همیشه در تاریکی خفقان مطلق ... پر از کرم های ناباوری نگندم ...

دلم نمی خواد فکر کنم ... دلم نمی خواد به این دردهای تمام نشدنی که از وقتی چپ و راست رو فهمیدم بامنن فکر کنم ... اتاقمو به هم می ریزم ! به بهونه ی اینکه طبق اصول فنگ شوئی کامپیوترم رو گذاشتم درست تو نقطه ی مرگ ! ... سعی می کنم دلتنگی های این روزها رو به چیدمان غلطم ربط بدم ... کم که می آرم می رم سراغ کمدها ... پر از خاطره ان و من مصداق درست یه ساله موشی ام که یه عالمه چیزای بدرد نخور دور خودم جمع کردم...یه عالمه شیشه های خالی ادکلن ، یه عالمه قوطی های خالی ، کلی باکس نوار ، دیکست های خراب ، ماوس های سوخته ، برگه های خط خطی ، یه مقدار زیادی پیچ !!! ... آره جمع کردم ... که ... شاید یه روزی بدرد ... بخورن ! ... شاید یه روزی ... نمی دونم چندبار در روز به اون شاید یه روزی فکر می کنم ... گاهی فکر می کنم شاید یه روزی بیدار بشم و ببینم همه چیز عوض شده ! ... همه چیز ... حتی پیر شدن مامان بابام ... این روزا پیر شدنشون خیلی آزارم می ده . اون قدر که مثله همیشه جلوشون یاغی گری نمی کنم ! مقاومت نمی کنم ... حتی از حقم دفاع نمی کنم ! ...

همشونو دور می ریزم ... سعی می کنم به هیچ روزی فکر نکنم ... شاید بهترین مرحله ی عصیان این جا باشه ... درست همین نقطه ای که امروز ایستادم ... امروزه ... فقط ... می ترسم که شاید برای همیشه غرق بشم ! ... برام مهم نیست از کجا شروع کنم ؟ از کارهائی که هیچ وقت نکردمشون و برام حکم گناه نابخشودنی بوده ؟ از جاهائی که هیچ وقت نرفتم ؟ حرف هائی که حتی با خودم هم نگفتم ؟ ... از کجا انکار کنم همون خدائی که مثله یه نوره ضعیف ته دلم آخرین نفس هاش رو می کشه ؟؟؟ ... می دونم با این کار تیشه به ریشه ی خودم می زنم اما ... باید رفت ! ... همین حالا ! ...

 

+ ماه پیشونی ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

درياکنار

دودل بودم که برم یا نه ؟ ... مثله همیشه که فکر می کنم موقعیت اضطراریه ... تا وقتی زری کمکم کرد خط بکشم روی همشون و برم ... آره رفتم ! ...

اون جاعطر برنج تازه بود ... انگار تازه دم کشیده ... عطر گردو ... عطر چوب سوخته ... شرجی هوا ... جاده های پیچ در پیچ ... سبز ... سبز ... سبز ... اون قدر سبز که از همه جا انگار فریاد می کشیدن : زندگی ... اون قدر که منی که از دلتنگی ها و گریه های هر شبم پناه برده بودم که تسکینی باشد ... شوری شد ! ...

وقتی دیدم بعد یه عمری یه جائی به فکر زن ها هم بودند و یه چادر دور یه تیکه از آب کشیدن که بدون حسرت برن تو آب خیلی متعجب شدم ! و بیش از اون راضی !!! ...

 

                                 

 

این شد که ساعت ها روی ساحل دراز کشیدم و با هر موجی که خیسم کرد دنیا برام کوچیک تر شد !!! انگار همه چیز همون جا بود ... انگار آسمون و زمین اون جا یکی شده بودن ... و من ... با ابدیت ... انگار که زندگی لذت همون دقایق بود ... بالا و پائین ... بد و خوب ... چرا ، اما ... نشد ... باید ... کاش ... ولی اگر ... آیا ... همه ی الفاظی که آتشم می زدند در آب آرامی که با هر موجی از من سر می رفت می رفتند ... می رفتند ... همه ی روزها ... از گذشت دقایق ناراضی نبودم ... حتی از دقیقه ی آخر خداحافظی ! ... که انگار اولین خداحافظی بود که تا اخر دنیا هم که می رفتی ادامه داشت و لحظه ای بعدی نبود ... لحظه ی بعدی نبود که جای خالی اش را حس کنی ... فقط باید بروی ... مثله وقت هائی که روی سبزی ناهماهنگ اش راه می رفتی ... باید بروی ... باید بروی ...

وقتی برگشتم بوی شهرمو از 10 کیلومتری حس می کردم ... همون خیابون های همیشگی ... همون شستگی و رفتگی معمول شهرم ، نظم خاص خودش ... هماهنگی اش ... اشکال متناسب ... همون خیابون ... همون پیچ ... همون درخت دم در خونه ... همون اتاق ... همون ... همه چی همون الای من که بوی برنج تازه می دادم و از لای موهام جوونه زده بود ...

 

 

 

 

 

+ ماه پیشونی ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

علی

دلم می خواد از علی بنویسم ... این چند روزه عجیب دلم هواشو کرده ... انگار که عمری با او بوده ام و اینک بی اویم ... انگار که چشم هایم بی او آلوده ی این روزها شده و اشگ هایم یادآور بودن اویند ... انگار که چشم گشوده ام و دیده ام که برای تا ابد نیست ... انگار که ...

کاش علی می بود ... کاش علی می بود ... کاش در این روزهای گندیده که دامن همه آغشته به خون است و چشم های هیچ کس آشنا نیست می بود ... کاش وقتی پرده ی اشکهام دنیا رو شکله یه موج می کنه که همه ی آدم ها روش نشستن و پشت بر همند ... علی می بود ... کاش دست به یتیمی شبهام می کشید ...

من علی را می خواهم ... من ... من چه ناتوانم ... علی ...

 

 

+ ماه پیشونی ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

خدايا

خدایا ازت شاکی ام ... شاکی ... هر چه که خواستم ندادی ام ... زندگی ام پر از نخواسته هاست ! ... نخواسته هائی همه جان کاه ... ای کاش ...

می دانی که چقدر حسرت بد است ؟ می دانی که چقدر تلخ شدن درد است ؟ می دانی ؟ تو با ذات خدائی ات چه می دانی که وقتی بنده ای دلش می خواهد فقط بمیرد و عدم محض یعنی چه ؟ تو با آن همه بزرگی ات چه می فهمی وقتی قلب بنده ای قد یک سوزن ... که کوچکتر تنگ است ... تو با همه ی بی نیازی ات نمی دانی که وقتی مزه مزه می کنی دلت را و می گوید محرم اسرار آمد سخن بگو و کسی برجا نمی ماند چه دردیست ...

چه دردیست ... چه دردیست ... چه دردیست  ...

 

                                              

 

همه ی شهر در خوابند ... همه خوابند می دانی ؟ ... همه خوابند و چشم های من تر است ... آن قدر که خیسی اش تنهائی ام را دارد غرق می کند ... و همه ی شانه ها خوابند ... شانه ای نیست پناهم دهد ... آدم ها خوابیده اند و تو بر من نظاره می کنی که عصیان گر و آشفته در برابرت ایستاده ام که با همه ی خدائی ات انسانی شوی و دستی بر سرم بکشی ... و بگذاری تا ابد هق هق بزنم ... آرامم می کنی ؟ ... بی تابیم را نوازش می کنی ؟ دردم را ... دوا می کنی ؟ ... خدایا ... دست از خدائی برمیداری ؟؟؟ ... یک امشب ... فقط برای همین امشب ... فقط بگذار نفس هایت را حس کنم ... و صدائی که بمن بگوید حرف هایم را همه ... را ... می دا .. ند ... می داند ... بگووو

 

+ ماه پیشونی ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

پول وده

تو حس و حاله خودم بودم و داشتم فکر می کردم که تلفن زنگ زد ... یکی از بچه های دانشگاه بود . تو انجمن با هم آشنا شده بودیم ... هنوز درست سلام و احوالپرسی نکرده شروع کرد به تعریف از کارهائی که تو انجمن می کردم !!! بعد یه کم سوال و جواب گفت که تو شرکت یکی از اساتید دانشگاه ( خانوم ایکس ) کار می کنه ... بعد از یه کم مقدمه چینی اصرار کرد برم همون شرکت که خانوم ایکس کارم داره !!! حالا از من اصرار که چی و از اون اصرار که حالا بیا !!!....

خلاصه عصر شد و من با حال عجباً کثیراً کثیرا !!! راه افتادم . ظاهر و وضعیت شرکت جالب بود . دوست عزیز من رو راهنمائی کرد و حال و احوال و توضیح این که محیط کاملاً زنونه است !!! ... که یه خانم دیگه از راه رسید و با کلی تریپ و ادا و اطوار کیفش رو کنار گذاشت و نشست ... یه کم حرف زد و بعد گفت : ما از شما خواستیم بیائید برای پیشنهاد کار ... این رو متوجه شدید ؟

و با اشاره سر من یه جزوه ی گنده گذاشت روی میز جلوی من که روش بزرگ یه چیزهائی نوشته بود و من تا چشمم به کلمه ی اول افتاد می خواستم پاشم فرار کنم : بازاریابی ...

بعد شروع کرد !!! فکر کن یه نفر بشینه جز به جز یه مبحثی که ازش تهوع می گیرید براتون توضیح بده ! اونم توضیحاتی همراه با تیکه های خیلی خنک از جانب یه نفر آدم نچسب !!! که کلی ادا و اطوار چاشنی عشوه های نخراشیده اش می کنه ... هی حرف زد ... هی حرف زد ... اون حرف می زد و من هی ته دلم می خندیدم ! ...

: ببین ما دست تورو می گیریم ... کلاً همه دست هم رو !!! مثه یه مادر که دست بچه اش رو می گیره اما وقتی بچه بزرگ شد مامانه ولش می کنه بچه بدوهه !!!!! ( کلی از این مثالش حال کرده بود و واویلا که چه ذوقی می کرد ... ) ما کارمون قانون داره اما کسی مدیر نیست ! هر کس مدیر بی رحمیه واسه ی خودش !!! ( از این اصطلاح خودش هم خیلی کیفور می شد اون قد که هی می گفتش !!!) این کار کلی و قت و انرژی می بره ...

خلاصه تا بمن مهلت دادن حرف بزنم ذوق مرگ گفتم : من باید فکر کنم ... حالام دیگه مزاحم ... نمی ... شم ...

که زدن ضایعم کردن که : نه ! ... حالا صبر کن هنوز باید اطلاعات بدیم ...

باز شروع کردن ... ماهی 4 میلیون تومن درآمد !!!... بعد یهو یه بنده خدائی اومد تو و یکی از خانوما یه فولدر با چند کتاب بهش داد و پیشنهاد داد کتاب ها رو به همون ترتیب بخونه ... کتاب ها رو می شناختم : چه کس پنیر مرا ؟ ... آن قورباغه را ... و ... اون بنده ی خدا هم وقتی فهمید این ها ماله خودشه ذوق کرد و پرسید : می شه این ها رو به کس دیگه ای هم داد بخونه ؟ و خانم مخاطبه من با افتخار خاصی که فکر می کنم خود نویسنده ی کتاب هم ازش بی نصیب مونده گفت : این گنجینه ی توهه به کسی نده !!! و من تو کف گنجینه ای بودم که پشت ویترینه کتابفروشی هاست !!!

دوباره شروع کردن ! ... منم ته دلم هرچی فحش بلد بودم بخودم می دادم ... اما خنده ام می گرفت ازشون ... خانم محترم احساس می کرد تو بیزنس و روابط بین الملل داره حرف اولو می زنه !...

چندی گذشت و استاد ایکس تشریف فرما شدن ... فکر می کردم حالا می آد  به این قضایا خاتمه می ده که اومد 5 تا لیوان آب خورد و نشست جلوی من ... و به اونا اضافه شد و وااای ... هی دلم می خواست بگم آخه استاد شوهر نکردی به درک این سبیل هاتو ...

خلاصه نوبت داد من هم نفس بکشم و من هم تندتند توضیح دادم دوست دارم تو تخصص خودم کار کنم و وقت کاره دیگه ندارم و بابت هروز که بخوام از تخصصم فاصله بگیرم خودمو و نمی بخشم و ...

که شروع کردن که بابا ما هم رشته ایم !!! ...

خلاصه با فرض این که قبول کردم از اون جا فرار کردم ... وقتی برمی گشتم وقت کردم یه کم فکر کنم ... نمی دونم این شغل ها چین ؟ شایدم منم که بدم می آد ... از هر کاری که بخوای برای پول زبون بریزی بدم می آد ... هرکاری که بوی دلالی بده ... از این که این زنا که هرکدومشون دنیای خاصی تو وجودشون دارن خودشون رو تو این بازی های بی سروته می کنن ... 4تا شعار و کتاب که مردم ما در حالت عادی نمی خونن هم به این شغل وصله می زنن که جالبش کنن ! ...

یه نفس راحت کشیدم ... چقدر خوبه که مجبور نیستم ساعت ها بشینم برای کسی حرف بزنم که متقاعد شه که با 300 هزار تومن پول و یه زبون و یه خروار ادا و اطوار و یه جدیت که مزه ی سس مایونز گندیده می ده می شه 4 میلیون ماهی درآمد داشت ...

 

 

 

 

+ ماه پیشونی ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

I am a StuDenT

بعد از یه استراحت کوچیک برگشتیم سر کلاس ... مدت ها بود سر کلاس ننشسته بودم ... دلم برای یه کلاس که من توش دانشجو باشم و یه نفر استاد تنگ شده بود ... یاده روزای قبل می افتادم ... یاده روزهائی که کلاس هامو یکی درمیون نمی رفتم یا اگر می رفتم همش به خواب و شیطنت و ... می گذشت ... جز سر یه تعداد انگشت شماری از کلاس هام !!!

اولش معارفه بود و هر کس خودش رو معرفی می کرد . یکی از آقایون که برق خونده بود فوق العاده مورد توجه استاد قرار گرفت ...

استاد چند تا سوال پرسید و وقتی دیدم بعد از 3 سال یه چیزائی یادمه ذوق کردم ... بحث رسید به رزومه کاری و استاد داشت یه چیزائی در همین محدوده می گفت که یکی از آقایون که یه لحن فوق العاده خونسردی داشت گفت : شما نمی خواد خط مشی خاصی تعیین کنید ! شما کافیه برید سمت ادارات دولتی اون وقت متوجه می شید که رزومه ای وجود نداره و هرچه که هست ریشه ! ...

همه با صدای بلند می خندیدن ... و اون هم چنان یه چیزهائی درمورد ریش می گفت و ول کن نبود ! جالب این جا بود که صداش هم چنان خونسردی خودش رو داشت ...

استاد که دید بحث داره به اراجیف کشیده می شه گفت : خواهشاً کسی بحث خارج از کلاس نکنه ... و یکی از خانوما بود که با لهجه ی فوق العاده اصفهانی از اون ته گفت : استاد ایشون هم رشدِیدونَندا ... ( هم رشته ای شمان ) !!!

                 

من جز خودم و یه استاد و یه عالمه چیزای جالب و یه عالمه کتاب نخونده چیزی نمی دیدم ... زمان بسرعت گذشت ... بعد از استراحت بعدی نصف کلاس نبودن !!! ... بیشتر خانوما رفته بودن ... مابقی من و نرگس بودیم و دوستای نرگس که یکی شون شیوه ی تدریس رو بد می دونست که چرا هی انگلیسی می گه !!! و اون دوتای دیگه غرغر می کردن ...

وقتی حس کردم همین 3 نفر هم دیگه نمی آن و جلسه ی دیگه از گروه پرجمعیت خانوما من و می مونم و نرگس دلم سوخت !!! ... باز تکرار شد !!!

وقتی برگشتم حس خوبی داشتم ... یه چیزائی هم فهمیدم من جمله این که : اگه استاد حرف حساب بزنه عمراً من شیطنت کنم ... باید همیشه دانشجو باشم تا از زندگیم لذت ببرم ! ... من عاشق خوندنم ... عاشق ... خوندن ...

 

 

 

+ ماه پیشونی ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()